ایستگاهی متروک ام
---------------------------
انگار که از 13 خرداد 84 چیزی نگذشته باشد، دلم هنوز برای روزهایی که نرسیده اند می سوزد و تنگ می شود برای 13 خرداد هایی که گذشت و من خواب بودم. مریض بودم. دلم برای نگاه های معصومانه ای تنگ است که روزی از روزن واژه های همین خانه به من رسوخ کرد. واقعا انگار که هیچ نگذشته باشد و یک عمر گذشته باشد. انگار زمان نمی خواهد بفهمد که باید برگردد. از این ایستگاه متروک تا آبستن شدن آسمان و بارش خورشید بر تن بی رمق من یک عمر گذشت. یک زندگانی. خیلی طولانی. سراسر داستان ها و ایده ها و خیال. دلم برای تک تک شان گندیده...
سنگ صبور
---------------------------
همه ی اون آدمایی که پیشم بودن ..
هه ی اونایی که شاید زیاد نفهمیدم چطوری اومدن پیشم و بام بودن...
همه ی اونایی که به دردم میخوردن ، یا به دردشون میخوردم ..
همه اونایی مه می شد باهاشون حرف زد ..
یکی یکی دارن میرن از کنارم
اما چرا همه چی یکدفه داره عوض میشه ؟
چرا هرکسی فقط فکر خودشه ؟
همیشه سنگ صبور باشی اما هیچوقت کسی نخواد گوش بده !
همه یکی رو می خوان گوش بده !
هر وقت به انتهای تحمل رسیدی دیگه کسی نیست !
بيزارم
---------------------------
گاهي اوقات يادم مي افتد خيلي چيز ها
چيز هايي كه دوست دارم
و يا بيزارم
يا بهتر بگويم
چيزهايي كه حسي ندارم
حتي چيز هايي كه هيچ وقت اتفاق نيفتاده
و سخت مي گيرد دلم.
چيز هايي كه دوست دارم
و يا بيزارم
يا بهتر بگويم
چيزهايي كه حسي ندارم
حتي چيز هايي كه هيچ وقت اتفاق نيفتاده
و سخت مي گيرد دلم.
تازگي ها گاهي اوقات بيزار مي شوم
از خيابان هاي داغ و آفتابي
بيزارم از دكمه ي آستين كت هاي اتو خورده
حالم از عقربه بزرگ ساعت هاي ديواري به هم مي خورد
هميشه زير گردنم ضربه مي زند
تازگي ها ياد گرفته ام چطور غرق شوم
در سياهي هاي خانه
ياد گرفته ام بي تابي كنم و بغض
ياد گرفته ام هنوز بو بكشم انتظارت را
از خيابان هاي داغ و آفتابي
بيزارم از دكمه ي آستين كت هاي اتو خورده
حالم از عقربه بزرگ ساعت هاي ديواري به هم مي خورد
هميشه زير گردنم ضربه مي زند
تازگي ها ياد گرفته ام چطور غرق شوم
در سياهي هاي خانه
ياد گرفته ام بي تابي كنم و بغض
ياد گرفته ام هنوز بو بكشم انتظارت را
از صندلي هاي قهوه اي كلاسمان بيزارم
از لبخند هاي استاد و اخم هايش
بيزارم از سر تكان دادن ها و بيزارم از بودنم
من از گريه نكردنم لجم مي گيرد
پيشتر "من" بيشتر حرف مي زد
تازگي ها خفه شده ؛
وقتي صداي چيزي هميشه باشد ؛ نميشنويش
از بس "من" ميگويد كه ديگر نميشنومش
از نيستنمان بيزارم .
از فهميدنم و فهماندنم بيزارم .
از بيزار بودنم بيزارم .
از نظام ها حالم بهم مي خورد ؛
بيزارم از جمع هاي قهوه به دست
حتي از بحث هم بيزار شده ام
كلبه من كجاست ؟
آنجايي كه تا ابد ببوسم و بخندم
با تمام لبخند هاي بي معني و صبح بخير هايش
و من مي بينم كه بهنگام شده ام
و باز هم بهنگام مي شوم
و من مي بينم كه بهنگام شده ام
و باز هم بهنگام مي شوم
پل زندگی من !
---------------------------

پل زندگی من !
میدانم که پلی برای زندگی من در انتظار عبور است
اما پلی که انتهایش مه گرفته !
انتهایش را چگونه جویم ؟
اما پلی که انتهایش مه گرفته !
انتهایش را چگونه جویم ؟
چگونه کسی را همراه برم بر این سنگفرش بی نگاه ؟
---------------------------
